برای دیدن توضیحات اپلیکیشن همراه با عکس از اپلیکیشن کلیک کنید.

صفحه اصلی
سه پیرمرد ( عشق ، ثروت ، موفقیت ) روزي بانويي از كلبه اش خارج شد و جلوي درب حياط منزلش سه پيرمرد ريش سفيد را ديد كه نشسته اند.آنها را نشناخت.
پس گفت: ” سلام، گمان نمي كنم شما را قبلا اينجا ديده باشم...
فكر كنم گرسنه باشيد ...
مي توانيد داخل بياييد تا چيزي براي خوردن بنزدتان بياورم.

“ آنها گفتند: ”آيا مردي در منزلت حضور دارد؟“
زن گفت: ”نه، شوي من بيرون است.“
پيران گفتند: ”ما در خانه اي كه مرد در آن نباشد نمي آييم.“

غروب كه شد، شوهر آن زن به خانه برگشت و زن ماجرا را براي او بازگفت.
شوهر رو به زن كرد و گفت: ”اينك من در منزلم. برو و آنها را به خانه دعوت كن.

زن از خانه خارج شد و آن سه را به داخل خانه دعوت كرد.
اما آنها گفتند كه فقط يكي از آنها را براي مهماني انتخاب كنند.
زن گفت: ” منظورتون چيه؟“

يكي از آن سه كه شادابتر مي نمود با لبخندي دوست داشتني گفت: ”ما اسير مهمان نوازي شما شديم و اينجا مانديم.“ سپس به يكي از خودشان اشاره كرد و گفت: ”نام او دارايي است. آن ديگري هم موفقيت است و من عشقم ...
اينك به داخل خانه ات برگرد و نام ما را براي شويت بازگو و با هم فكر كنيد كه كداممان را مي خواهيد پذيرا باشيد.
هر كدام از ما كه وارد خانه ي شما شويم، زندگيتان را از خود سرشار مي كنيم.

زن با تعجب برگشت و ماجرا را براي شوهر خود بازگو كرد. شوهرش كه از تعجب داشت شاخ در مي آورد، از لاي پنجره ي چوبي زهوار در رفته و چوبيشان به آنها نظري افكند و گفت:

خب، اين عاليه! حالا كه اينطوره و يكيشون رو فقط ميتونيم بياريم تو خونه، من دارايي رو انتخاب مي كنم.
برو و او را دعوت كن تا خانه ي محقر و كوچك ما را سرشار از دارايي و مكنت و ثروت كند.

اما زن مخالفت كرد و گفت: ” عزيزم، چرا موفقيت رو دعوت نكنيم؟ اگر آن را بياوريم، اسممان را در مجامع بين المللي خواهند برد و مشهور مي شويم.

در اين بين ... عروسشان كه از گوشه ي خانه شاهد اين اتفاقات بود، وسط حرف آنها پريد و گفت: بياين عشق رو دعوت كنين. اگه عشق باشه توي اين خونه، ما هيچي كم نداريم. خانه ي ما سرشار از نشاط و حركت خواهد بود و ديگر تنفري وجود نخواهد داشت.

مرد رو به زن كرد و گفت: ” او راست مي گويد. برو و عشق را بياور تا خانه اي بدون تنفر و خستگي داشته باشيم.“

زن پذيرفت و بيرون رفت و به سه پيرمرد رسيد و گفت: ”كدامتان عشق است. لطفا او به داخل بيايد و مهماني ما را قبول كند تا از او پذيرايي كنيم.“

عشق برخاست و شروع به حركت به سوي خانه ي آنها كرد.
ناگهان آن دو پيرمرد ديگر هم برخاستند و بدنبال او بسوي خانه حركت كردند. زن كه تعجب كرده بود به موفقيت و دارايي گفت: ” اما من فقط عشق را دعوت كردم. شما كجا مي آييد؟“ پيرمردها با هم جواب دادند: ” اگر تو دارايي يا موفقيت را به منزلت دعوت مي كردي بقيه ي ما همينجا منتظر مي مانديم تا او برگردد و هرگز به منزل شما وارد نمي شديم.
اما شما برادري از ما را انتخاب كردي كه نامش عشق است. ما نيز عاشق اوييم و تحمل دوري از او را نداريم!!. او هر جا باشد، ما بدنبال او ميرويم.
هر جا كه برادرمان ”عشق“ برود، ”موفقيت“ و ”دارايي“ هم آنجا خواهند بود.“
( ثروتها به كساني رخ مي نمايند كه خودشان را فراموش كرده و عاشق مي شوند.)